شب بارانی و دختر گم شده

این داستان بر اساس واقعیت نقل شده است

مهرداد بنی سعید

این خاطره ای که می خواهم برای شما بگویم را یکی از افسران با تجربه آگاهی در مسافرتی که توفیق داشتم با ایشان هم اتاقی باشم برای شما می گویم ایشان نزدیک 23 سال خدمت کرده بود و از غرب کشور خدمت خود را شروع و تا تهران بزرگ و ...الان هم در اطراف تهران مشغول خدمت است او ماجرا های زیاد  در این چند سال خدمت خود دیده بگذریم من داستان را از زبان خود او در زیر تعریف می کنم:

"یادم می آید یک روز پاییزی بارانی بود که از صبح تا شب یک دم باران آمده بود و همچنان ادامه داشت آخه آنموقع مثل الان باران ده دقیقه ای قطع نمی شد وقتی شروع می شد سیل راه می انداخت. 18سال پیش بود و من در یکی از شهرستان های کردستان خدمت می کردم و چون خودم هم کرد هستم با روحیات مردم آنجا کامل آشنا هستم یک شب به من زنگ زدند و گفتند دختر بچه ای از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته من رفتم در خانه او با پدرش که مرد مسنی بود صحبت کردم و پرسیدم آخرین بار دختر را کی دیدی؟

گفت جناب سروان نزدیک های غروب بود که از اجازه گرفت که برود مداد بخرد و که دیگر نیامد.

او در مدت گم شدن دختر خود به همسایگان و فامیل و خلاصه هر کسی که می شناخت زنگ زده بود و خبری از دختر نبود من کار خودم را شروع کردم فکری اولی که به ذهن من زده بود این بود که او را دزدیدند و تجاوز و از این صحبت ها.... ولی نمی توانستم این را راحت به پدر و مادر او هالی کنم مردم محل در شب بارانی با چراغ دنبال بچه می گشتند آخه می دانی آن موقع بچه ها راحت گم می شد و دیگر از آنها خبری نمی شد مثل الان نبود که کلی امکانات با شد و سریع طرف را پیدا کنند آن زمان باند های  قاچاق دختران و اعضای بدن زیاد بود و مرز هم کنترل قوی نداشت و دختر های دزیده شده را شبانه از مرز که نزدیک بود خارج می کردند.

خلاصه سر شما را درد نیاورم نزدیک های نصف شب شده بود و من امیداوار بودم حداقل جسد دخترک را پیدا کنم تا پرونده از بلاتکلیفی در بیاید البته منظورم این نیست که دوست داشتم دختر مرده باشد ولی به تجربه یاد گرفتم چه زمانی پرونده بوی خون می دهد من از همان اول می دانستم دختر مرده و فکر این بودم که قاتل یا قاتلان آن باید نزدیک باشند.

 خلاصه می گفتم،... نصف شب شد و مردم هم کم کم از گشتن دست بر می داشتند و با دلداری دادن به پدر و مادر او که انشاالله پیدا می شود یا هوا که روشن شود او را پیدا می کنیم به خانه های خود رفتند فقط فامیل های نزدیک در خانه پدر دخترک مانده بودند تا اینکه من آمدم و خودم را گذاشتم جای دختر به پدر او گفتم او معمولا به کدام مغازه می رفت؟

 او گفت مغازه کاک باقر که 10 دقیقه با اینجا فاصله دارد از خانه تا مغازه ای که بابای دختر می گفت راه خاک و گل بود و چندین کوچه پس کوچه و خرابه و خانه های متروکه وجود داشت پیاده رفتم و در راه به اطراف نگاه می کرد آن هم زیر بارانی که هر کدام از قطره های آن انداز یک بند انگشت بود یخ زده بودم حتی لباس زیر من هم خیس شده بود اصرار داشتم پیاده بروم تا درست در شرایط دختر قرار بگیرم رفتم و رفتم تا رسیدم مغازه باقر ساعت 3 شب شده بود مغازه آقا باقر کنار خانه او بود و چند قلم جنس ضروری در آن داشت که اهالی به خاطر نزدیکی از آن خرید می کردند.

 درب خانه باقر را زدم آمد در را باز کرد اخلاق او مثل سگ بود حقم داشت ساعت 3 بود من و با لگد به در می کوبیدن آخه هر چی صدا و سنگ زدم نمی شنید. آمد بیرون به کردی گفت چی می خواهی مرتیکه؟ من هم یقه او را گرفتم و گفتم کی هستم و قضیه چقدر جدیه و اگر درست جوابم رو ندی تا صبح در اداره آگاهی در خدمت هستم موضوع را به او گفتم رنگ از روی او پرید و چیزی شبیه عبا که تن او بود روی من انداخت و دست من را بوسید و گفت خیلی مردی که از سرما داری یخ می زنی و چنان دنبال دخترک هستی که فکر کردم پدرش او هستی خلاصه از او سوال کردم امروز دختر پیش تو آمد؟

گفت نه جناب سروان کسی نیامد در همین حال دیدم دو سه تا از پسرای گردن گلفت حاجی پشت پنجره دارند من را نگاه می کنند و می گویند بابا چی شده؟ این یارو کیه؟ و خلاصه چون داستان را نمی دانستند، بد جور نگاه می کردند و صحبت های آنها دیگر داشت بوی تهدید می گرفت من هم به تجربه می دانستم اگر اینجا شل بیایم سفت می خورم ازطرفی هم به این پسر های هیکلی حاجی مشکوک بود به خصوص به یکی از آنها که قیافه غلط اندازی داشت.

 به بهانه این که به من بر خورده حاجی را از جلوی در حیاط کنار زدم و رفتم داخل  حیاط و یکی از پسرها که از بقیه بزرگتر بود از پنجره کشیدم بیرون و بردم  وسط حیاط و فحش و کتک و کشیده بود که نثارش می کردم می گفتم بچه 8 ساله مردم معلوم نیست چه بلایی سرش آمده و تو داری لیچار بار مامور قانون میکنی!!

 خلاصه فهمیدم کار آنها نبوده از دل خانواده در آوردم با ماچ و بوسه از خانه زدم بیرون نزدیک اذان بود و مه شده بود و هوا گرگ میش هر چی سگ ولگرد بود آن ساعت ریخته بود بیرون آن موقع هم که مثل الان چراغی در کار نبود با یک چراغ قوه که باطری آن هم ضعیف بود تو کوچه ها می رفتم صدای اذان صبح از دور شنیده می شد آن محل حتی گرگ هم بعضی وقتی ها پیدا می شد خلاصه شما حساب آن را بکن هوا مه بود و تا نوک بینی خود دید داشتم سردم بود شب قبل هم چون شیفت بودم نخوابیده بودم و حسابی ترسیده بودم چون سگ های اونجا گله بودند  اگر می گرفتند دیگر رها نمی کردند اطراف من پر از صدای سگ بود آنقدر به فکرسگ بودم که یک سگ سفید جلوم سبز شد صدای پارس آن داشت پرده گوش من را پاره می کرد دویدم دنبالم آمد و رسید به من آنموقع یک لحظه گفتم خدایا کمکم کن میدانی من برای چی اینجا آمدم نگذار این سگ گازم بگیره چون امکان داشت هاری بگیرم همینطور که می دویدم رسیدم به یک تل آجر بهترین چیز برای مقابله با این سگ ها آجر است رفتم بالای تل هم  سگه نمی توانست راحت بالا بیاید هم کلی تسلیحات داشتم نشانه گیری من هم بد نبود 7 و 8 تا پاره آجرش نثارش کرد جوری دهنش آسفالت شد.....

 خلاصه همان مسیر مغازه تا منزل را می آمدم که دیدم نزدیک یک خانه نیمه کاره یک چادر که چراغ آن روشن شده بود به چشمم خورد چون در هنگام رفتن به سمت مغازه که ساعت 2 بود چراغ خاموش بود و من چادر را ندیده بودم خلاصه من برای سرک کشیدن هم که شده بود و  اینکه یک چایی به من بدهند و کمی گرم شوم رفتم نزدیک چون حسابی باران آمده بود زمین کامل گل نرم بود یعنی پایت را که می گذاشتی با یک کیلو گل از زمین کنده می شد چون کفش معمولی هم پایم کرده بودم زمین را نگاه می کردم که کفشم در گل نماند البته بماند که کفشم دریاچه آب و گل شده بود  همینطور که چراغ قوه را روی زمین انداختم روی زمین کلی جا پای سگ می دیدم یکی بزرگ یکی کوچک که یکدفعه چشمم به یک رد پای کوچک آدم خورد یک لحظه ذهنم داغ کرد و دو هزاری من افتاد جای پا کوچک تا دم در چادر ادامه داشت بدون اینکه کارگران داخل چادر بفهمند بچه های را خبر کردم و آمدیم سر وقت آنها چادر را که گشتیم لباس های و وسایل دختر را پیدا کردم و بعد از اینکه آنها را بردیم اداره و حسابی از خجالت آنها در آمدیم ماجرا را تعریف کردند.

آن کارگران 6 نفر مرد هیکل گنده بودند که سر راه دختر را صدا می کنند او را به چادر می آوردند و بعد از آزار و اذیت خفه می کنند و جسد دخترک را هم در رودخانه می اندازند فردا صبح با کمک آن 6 نفر صحنه قتل را بازسازی کردم و فرستادم دادگاه آب رود خانه به خاطر باران چند روزه آنقدر زیاد بود که دخترک را با خود چند کیلومتر پایین تر برده بود و دو روز بد در یک از شهرستاهای اطراف پیدا شد و او را در یک مراسم آبرو مند خاک کردند."

این خاطره را از سروان حسین ........ از اداره آگاهی شهرستان..... شنیدم امیدوارم الان هر جا که هست سالم باشه.... 

/ 1 نظر / 260 بازدید
حمید خان

سلام از مطالب آموزندتون استفاده کردم. من راجع به علوم جنایی روز و به خصوص شیمی جنایی در حال تحقیق هستم و یک کتاب تالیفی و در دست چاپ دارم به نظرتون چطور میتونم کارم رو از سطوح دانشگاهی و وزارت علوم به موارد کاربردی تبدیل کنم با تشکر