حمید موفق، روزنامه ایران- کاراگاه

 
 


• جزئیات مهدی بلیغ، غلامرضا خوشرو (معروف به خفاش شب) و وحید قدیمی (کارلوس ایران) را در گزارش ویژه «ایران» بخوانید

در طول تاریخ جنایی کشور جانیان و جنایتکاران برای گریز از مکافات عمل جنایت آمیز خود همواره در فکر راه گریز و فراری بوده اند و برای اجرای آن نقشه های شیطانی کشیده اند.
البته فرار از مجازات تنها منحصر به کشور ما و زمان حال نیست. جانیان در هر نقطه از جهان و در طول زمان های متناوب پس از دستگیری به دنبال راه های فرار بوده اند که پرداختن به فرار جانیان خود یک مقوله بسیار گسترده است. اما آن چه که می توان از شواهد تاریخی به دست آورد، هوش و ذکاوت جانیان برای اجرای نقشه های فرار و راه های پیچیده ای است که از آن بهره جسته اند که گاهی حتی به ذهن انسان هم خطور نمی کند، البته نباید در این میان استفاده از عوامل و عناصر ذی نفوذ را هم نادیده گرفت. فرار شهرام جزایری که سروصدای زیادی در کشور ایجاد کرد ما را برآن داشت تا نگاهی گذرا به فرارهای بزرگ جانیان و جنایتکاران تاریخ جنایی و جزایی کشور داشته باشیم. این فرارها در نوع خود بسیار جذاب و خواندنی هستند . البته این تنها گوشه هایی از ماجرای فرار جانیان است. این را هم باید اضافه کنیم، شاید شماری از این جنایتکاران توانستند از مجازات دنیوی بگریزیند، اما آنها از این مهم غافل هستند که در آخرت و در درگاه خداوند باید حاضر شوند و آن جا دیگر راه گریزی نیست. هر چند که سوابق تاریخی نشان می دهد که بیشتر جنایتکاران که از چنگال قانون گریخته اند بعد از مدتی هر چند طولانی گرفتار شدند و به مجازات خود رسیدند.

فرار حیرت انگیز مهدی بلیغ
مهدی بلیغ معروف به آرسن لوپن ایران که یکی از بزرگترین جانیان و کلاهبرداران تاریخ جنایی ایران است و شهرت او به خارج از کشور هم کشیده شده بود و مطبوعات کشور در مورد او ماجراهای عجیبی را ذکر
می کنند، فرارهای عجیبی را برای گریز از مجازات جنایت های خود داشته است.
چگونگی فرار او را هنگام جلسه محاکمه در سال ۱۳۳۷ نقل می کنیم:
در سال ۱۳۳۷ هنگامی که بلیغ به جرم سرقت وکلاهبرداری روانه کاخ دادگستری شد. هنگامی که منتظر بود تا وارد دادگاه بشود، نقشه فرار خود را کشید. او به بهانه این که نیاز به دستشویی دارد از سراکیپ محافظ خود درخواست کرد دستبند را از دستش باز کند. سراکیپ محافظان بلیغ که یک استوار بود و به او سفارش زیاد شده بود که مراقب بلیغ باشد، ابتدا زیر بار نرفت اما با اصرار بلیغ قبول کرد، او برای این که مطمئن شود بلیغ نقشه فرار ندارد، ابتدا خودش به دستشویی رفت و به دقت همه جا را بازرسی کرد و چون چیز مشکوکی ندید، به بلیغ اجازه داد به دستشویی برود و خودش پشت در منتظر ایستاد.
چند دقیقه ای گذشت و چون از آمدن بلیغ خبری نشد، استوار بیچاره به شدت به در کوبید اما پاسخی نشنید. خواست در را باز کند، اما متوجه شد در از پشت بسته است.
نگهبان با هر سختی که بود در را گشود و وارد توالت شد، ولی از زندانی اثری نبود.
حیرت زده متوجه شد که بلیغ دریچه هواکش دستشویی را که از زمین حدود یک متر و نیم ارتفاع داشت از جا درآورده و از همان دریچه گریخته است. و این درحالی بود که فاصله دریچه تا زمین حدود پانزده متر فاصله داشت.
همان موقع موضوع فرار عجیب و باورنکردنی بلیغ از طریق پنجره هواکش دستشویی کاخ دادگستری موضوع روز مطبوعات تهران شد.
روزنامه کیهان همان زمان نوشت:
«بلیغ به نحو حیرت انگیزی، در مقابل چشم ۳ نفر از ورزیده ترین مأموران آگاهی تهران از طریق دریچه گربه رو دستشویی طبقه سوم کاخ دادگستری گریخت.»
کیهان عکس هواکش را که پنجره ای مربع شکل (با ابعاد ۴۰ سانتی متر در ۴۰ سانتی متر) بود چاپ کرد و فاصله زیاد آن را با زمین در عکس نشان داد.
خبرنگار روزنامه اطلاعات نیز فرار حیرت انگیز مهدی بلیغ را با گفت وگو با محافظان او و چند شاهد به ثبت رساند.
مجله های روشنفکر و ترقی هم که هر ۲ از پرشمارترین مجله های آن زمان بودند، هریک شرح مفصلی دراین مورد چاپ کردند و خلاصه آن که تا یک ماه مسأله فرار حیرت انگیز بلیغ خوراک روزنامه ها و مجله های تهران را تأمین کرد و عکس های متعددی از بلیغ در مطبوعات چاپ شد.
البته این تنها فرار بلیغ از چنگال عدالت وقانون نبود. او یک بار دیگر هنگامی که در عراق دستگیر شد و تحویل پلیس مرزی شد تا با قایقی به ایران انتقال داده شود نیز از غفلت مأموران استفاده کرد و فوراً به آب زد و از میان شلیک گلوله های مأموران جان سالم به در برد و موفق به فرار شد.
بلیغ همه مسیر آمده را شنا کرد و خود را به ساحل دریا رساند. او سپس به کویت گریخت و از آن جا راهی لبنان شد که بعد از مدتی در این کشور شناسایی و دستگیر شد.
مهدی بلیغ معروف به آرسن لوپن ایران در سحرگاه، ۲۰ فروردین ماه سال ۱۳۶۰ به همراه ۶ قاچاقچی دیگر در محله معروف به عربها، (خیابان ناصرخسرو تهران) اعدام شد.
فرار غلامرضا خوشرو
معروف به خفاش شب های تهران
غلامرضا خوشرو معروف به خفاش شب های تهران که در سال ۱۳۷۶ به جرم قتل های سریالی زنان و دختران جوان دستگیر شد در سال ۱۳۷۱ و زمانی که به دنبال سرقت مسلحانه و آزار و اذیت دختران به اعدام محکوم شده بود توانست در راه دادگاه از چنگال مأموران بگریزد. ماجرای فرار غلامرضا خوشرو در سال ۱۳۷۱ به این شرح است.

 
 


در سال ۱۳۷۱ به دنبال شکایت چند دختر جوان مبنی بر این که ۲ مرد پس از سوارکردن آن ها به عنوان مسافر طلاها و پول هایشان را سرقت کرده و برخی را نیز مورد تجاوز قرار داده اند، مأموران تحقیقات گسترده ای را آغاز کردند و پس از چند روز تعقیب و مراقبت و در یک درگیری مسلحانه ۲ تن را که اقدام به این اعمال جنایتکارانه کرده بودند، دستگیر کردند. این ۲ نفر به نام های علی کریمی و غلامرضا خوشرو که آن زمان خودش را مراد نادری معرفی کرده بود، در بازجویی به چندین فقره تجاوز و سرقت مسلحانه اعتراف کردند.
غلامرضا خوشرو همان سال و در هنگام مراجعه به دادگاه با فریب مأموران محافظ گریخت، ولی رفیقش علی کریمی در اسفندماه همان سال به دار مجازات آویخته شد.
خفاش شب های تهران که متهم ردیف اول بود. پس از فرار از دست مأموران تا سال ۱۳۷۶ که به جرم ۹ فقره قتل دستگیرشد، آزاد بود و به جنایت های خود ادامه می داد.
غلامرضا خوشرو کوران کردیه معروف به خفاش شب ساعت ۲۲ روز پنجم تیرماه سال ۱۳۷۵ به دست بسیجیان پایگاه شهید نظری ناحیه ۱۰ شهری سپاه ناحیه غرب تهران در منطقه پونک دستگیر شده و پس از انتقال به آگاهی غرب تهران بود که راز قتل های دختران و زنان جوان را فاش کرد.
غلامرضا خوشرو در ساعت ۴۵: ۷ روز چهارشنبه ۲۳ مردادماه سال ۱۳۷۶ در چهار دیوار انبار روباز ورزشگاه آزادی واقع در سه راه دهکده المپیک به دار مجازات آویخته شد.
فرار وحید قدیمی
معروف به مرد هزار چهره
وحید قدیمی معروف به مرد هزار چهره که مطبوعات به او لقب کارلوس ایران را دادند یکی از جانیان خطرناک تاریخ جنایی ایران است که با جعل عنوان با نام های رضا ناظمی، جمشید قاسمی، عباس حبیبی، مهندس علی رضا پورکاظمی و... مرتکب ۹ فقره قتل، ده ها سرقت، کلاهبرداری، خرید و فروش مواد مخدر، خیانت در امانت، جعل عنوان و... گردید.
وحید قدیمی در سال ۱۳۵۹ با مشارکت شخصی به نام فرامرز دژدانی (که در سال ۱۳۶۱ اعدام شد) مرتکب چندین فقره قتل و سرقت مسلحانه شد و همان سال موفق به فرار از کشور شد.
برگی از پرونده وحید قدیمی را از زبان خودش و چگونگی فرار او را مرور می کنیم.
«پس از به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی به جرم سرقت دستگیر و به زندان افتادم. در زندان با شخصی به نام فرامرز دژدانی آشنا شدم. در اواخر سال ۱۳۵۸ و اوایل سال ۱۳۵۹ از زندان رهایی پیدا کردم. بعد از مدتی فرامرز هم آزاد شد. در خیابان مولوی با او ملاقات و با تهیه اسلحه با هم قرار گذاشتیم دست به سرقت های بزرگ بزنیم. من در آن زمان در تعمیرگاه و تعویض روغنی کار می کردم و شب ها هم همان جا می خوابیدم. فرامرز زیاد به آن جا می آمد و با هم صحبت می کردیم تا این که به اتفاق در منطقه لویزان یک آپارتمان مسکونی اجاره کردیم و هر کدام یک زن رقاصه کاباره زمان رژیم گذشته که از قبل می شناختیم به آن خانه بردیم و به اتفاق زندگی کردیم و من هم دیگر در تعمیرگاه نمی خوابیدم. همان زمان در تعمیرگاه دو نفر کار می کردند که یکی از آنها حمزه نام داشت. او اهل ارومیه بود. یک بار از من دعوت کرد به ارومیه بروم. دعوتش را قبول کردم و به ارومیه رفتم. در آن جا با حمزه صحبت کردم تا به اتفاق سرقتی انجام دهیم تا مبلغی پول به دست آوریم. حمزه قبول کرد، قرار شد یک نفر سیگارفروش را در سطح شهر پیدا کنیم و به عنوان فروشنده سیگار او را به قتل برسانیم و پول های او را سرقت کنیم. به اتفاق رفتیم سطح شهر با چند نفر صحبت کردیم که ۵۰ باکس سیگار وینتسون برای فروش داریم. دو نفر موافقت کردند که سیگارها را از ما بخرند. پول تهیه کردند و به اتفاق آنها به اطراف شهر در باغی خلوت رفتیم و... بالاخره آن دو را کشتیم و پول هایشان را تقسیم کردیم.
پس از بازگشت از ارومیه با فرامرز صحبت کردم. با شگرد قبلی در سطح شهر تهران هم افرادی را به عنوان خریدار سیگار به قتل برسانیم. او هم قبول کرد. نقشه ای را طرح کردیم به اتفاق به سه راه جمهوری رفتیم و با دو نفر سیگارفروش صحبت کردیم، قرار شد ۵۰۰ باکس سیگار به آنها بفروشیم. آنها پولی تهیه کردند و به اتفاق فرامرز به تعمیرگاه آمدند. یک نفر از آنها را من و نفر دیگر را فرامرز به قتل رساند و بعد هم جسدهای آنها را داخل گونی گذاشتیم و به وسیله جیپ اجساد را منتقل و در اطراف جاده مخصوص کرج رها کردیم.
پس از قتل دو نفر سیگارفروش یک دستگاه اتومبیل سرقت کردیم و با فرامرز در سطح شهر پرسه زدیم. به میدان آزادی تهران رسیدیم. قرار گذاشتیم مسافر سوار کنیم و در بین راه از آنها اخاذی کنیم. پیرمردی مسیرداد برای قزوین او را سوار کردیم. پس از آن پیرزنی هم قصد رفتن به کرج را داشت او را هم سوار کردیم. در کرج پیرزن پس از دادن کرایه پیاده شد. به طرف قزوین رفتیم. در اتوبان نرسیده به آبیک روی پلی اتومبیل را متوقف و سپس اقدام به قتل پیرمرد و سرقت موجودی جیب او کردیم.
پس از انجام این قتل با تهیه لباس نظامی و نصب درجه سروان و ستوان یکمی و با معرفی خود به عنوان افسر، صاحب یک طلافروشی را در خزانه بخارایی در حالی که چشمان او را بسته بودیم، در مامازن ورامین با شلیک دو گلوله به قتل رساندیم و طلاهای او را به میزان ۶ کیلو سرقت کردیم.
پس از قتل طلافروش قصد فروش طلاها را داشتیم. به میدان محسنی تهران رفتیم. فرامرز طلاها را به چند نفر طلافروش نشان داد موفق به فروش نشدیم. بعدازظهر همان روز با اتومبیل شورلت یکی از اقوام در حالی که هر دو مسلح بودیم به اتفاق دو نفر زنی که در منزل استیجاری با آنها زندگی می کردیم، برای خرید تریاک به دروازه غار تهران رفتیم. مقداری تریاک خریدیم. مأموران مبارزه با مواد مخدر به ما مظنون شدند. چون دو نفر زن همراه ما بود زیاد سخت گیری نکردند. قرار شد از منزل ما بازرسی کنند مأموران را به لویزان بردیم. در لویزان من موفق به فرار شدم و منزل را هم لو ندادم. پس از فرار من فرامرز هم رفته بود داخل یک منزل و پسر صاحب خانه را به عنوان گروگان گرفته بود و با مأموران درگیر شده بود و در نهایت هم موفق شده بود از دست آنها فرار کند.
دو سه روز بعد فرامرز را دیدم. هر دو از هم می ترسیدیم. فکر می کردیم یکی از ما دیگری را لو داده است. وقتی مطمئن شدم فرامرز منزل را به مأموران نشان نداده است و طلاهای مسروقه در منزل است به اتفاق فرامرز به منزل رفتیم. حدود ۵۰۰ گرمی طلا برداشتیم و یک تاکسی دربست اجاره کردیم و به میدان محسنی رفتیم. قرار شد فرامرز طلاها را آب کند. قبلاً صحبتش را کرده بود. من هم با تاکسی در بلوار میرداماد بالا و پائین می رفتم. یک مرتبه دیدم فرامرز به وسیله چند نفر دستگیر شد. با همان تاکسی محل را ترک کردم و رفتم منزل طلاها را برداشتم و متواری شدم».
وحید قدیمی پس از برداشتن طلاها ابتدا به رشت، سپس به قزوین و از آن جا به تبریز می رود. او در تبریز هم مرتکب دو جنایت دیگر می شود و زمانی که متوجه می شود لو رفته و تصویرش در روزنامه ها چاپ شده است از کشور خارج و به ترکیه می گریزد. چگونگی فرار او را به ترکیه از زبان خودش بخوانید:
«با کمک کریم همان کسی که مرا در ارتکاب قتل طلافروش و پسرش در تبریز کمک کرد، از مرز باکو به صورت قانونی و با جعل گذرنامه به ترکیه رفتم. در کشور ترکیه خودم را افسر ارتش با درجه سرگردی معرفی کردم و بعد هم با یک فراری آشنا شدم و مشغول کار شدم. مدتی بعد در شهر استانبول ازدواج کردم که صاحب یک پسر شدم، در ترکیه دو بار به جرم سرقت زندانی شدم. در اوایل سال ۱۳۷۱ غیرقانونی وارد ایران شدم. پس از ورود به کشور سه فقره قتل در ارومیه و دو فقره در تهران و همدان انجام دادم». وحید قدیمی پس از ورود غیرقانونی به کشور در سال ۱۳۷۱ به جنایت های خود ادامه داد.
وی در سال ۱۳۷۲ به دنبال قتل یک راننده و سرقت اتومبیل او در حالی که با جعل شناسنامه علی رضا پورکاظمی تحت تعقیب کارآگاهان بود، با عنوان دیگر به جرم سه فقره کلاهبرداری در بند ۶ ندامتگاه مرکزی زندان قصر زندانی بود که کارآگاهان با شناسایی او وی را تحویل و چهره واقعی او را شناسایی کردند. وحید قدیمی جنایتکاری که به مرد هزار چهره معروف شده بود در حالی که از سوی شعبه سوم دادگاه انقلاب اسلامی تهران به جرم اقدام علیه امنیت داخلی کشور، شرکت در سرقت های مسلحانه، قتل و جنایت، خرید و فروش و نگهداری مواد مخدر، حمل و قاچاق سلاح جنگی کمری و فشنگ محکوم به اعدام و زندان شده بود، در سال ۱۳۷۵ در زندان دست به خودکشی زد.