کارآگاه

وبلاگی برای بیان جرایم جنایی وکشف آنها

+ قاتلان کلبه وحشت

مهرداد بنی سعید

وقتی کارآگاهان پلیس منطقه نیتاری هند اجساد مثله شده چند انسان را در اطراف ویلای متعلق به تاجر ثروتمند هندی به نام مونیندر سینگ پاندر پیدا کردند، هرگز نمی توانستند تصور کنند این ماجرا منطقه فقیرنشین نیتاری در اطراف دهلی نو را به مرکز توجه تمام مطبوعات جهان تبدیل می کند و یکی از فجیع ترین ماجراهای جنایی را رقم بزند.

با کشف 42 کیسه پلاستیکی که در داخل آنها تکه هایی از اجساد انسان وجود داشت، تعداد قربانیان کلبه وحشت هند به 40 نفر می رسید کارآگاهان پلیس فدرال هند جستجوی گسترده ای برای بررسی مسیرهای فاضلاب و نهرهای اطراف ویلای قتلگاه قربانیان آغاز کرده بودند.

با کشف این اجساد ،کارآگاهان در نخستین مرحله به سراغ تاجر ثروتمند و خدمتکار او سوندر کولی رفته و آنها را به عنوان مظنونان اولیه دستگیر کردند.

 قاتلان دخالت در تمامی جنایتها را انکار می کردند و تنها در جریان بازجویی های تخصصی سوندر کولی - خدمتکار مرد ثروتمند- مدعی شد او ۳ کودک را مورد آزار و اذیت قرار داده و قصد داشته اعضای بدن آنها را بخورد، چرا که فکر می کرده است آدمخواری باعث قدرت بخشیدن به او می شود، اما تاجر هندی همچنان سکوت می کرد.

در حالی که تاجر ثروتمند هندی و خدمتکار او در تمامی بازجویی ها منکر ارتکاب جنایت ها شده اند، هر 2 متهم برای بازجویی به دادگاه قادزیباد در اطراف دهلی نو انتقال یافته بودند، اما پس از پایان دادگاه وقتی آنها در حال خروج از دادگاه بودند از سوی گروهی از وکلا و مردم خشمگین که در بیرون دادگاه در انتظار آنها بودند به آنها حمله شد. تا جایی که تاجر ثروتمند (مونیندرسینگ) بیهوش شد. شبکه های تلویزیونی هند بعد از این درگیری، گزارش های کوتاهی از صحنه حمله به این 2 متهم پخش می کردند که در آنها حمله کنندگان با مشت و لگد دو متهم را کتک می زدند، در صحنه ای از این گزارش ها یک مامور پلیس در حالی که خودش را بر روی مرد ثروتمند انداخته بود، او را از حمله مهاجمان در امان نگه می داشت.

 

 

 

 

بررسی های صورت گرفته بر روی قربانیان نشان می دادآنها همگی خفه شده بودند و اجسادشان پس از تکه تکه شدن در داخل فاضلاب و نهرهای اطراف خانه ویلایی رها شده بود.

برخی از افسرانی که بر روی این پرونده کار می کردند همچنین این احتمال را می دادند که قربانیان برای تجارت غیرقانونی اعضای بدن به قتل رسیده باشند.اما به نظر بازجویان ، هیچ مدرکی که نشان دهد این جنایتها با تجارت اعضا در ارتباط بوده یافت نشد. خانواده های این کودکان معتقدند افراد محلی در قتل کودکانشان دست داشته اند.

آنها می گفتند: "این قتلها در طی 2 سال و با شیوه ای سازماندهی شده صورت گرفته است. سونی بیسواز پدر یکی از کودکان قربانی می گفت: قاتلان هرگز به روستا نمی آمدند و بنابراین احتمال اینکه افراد محلی کودکان را ربوده باشند و آنها را در اختیار مرد جنایتکار و یا خدمتکارش قرار داده باشند زیاد است."

شد مقتولان کودکان و زنانی از خانواده های بسیار فقیر هستند که طی 2 سال به طور عجیبی ناپدید شده بودند اما با وجود گزارش خانواده هایشان به پلیس، ماموران کاری در این مورد صورت ندادند، برای همین احساسات عمومی به شدت برانگیخته شده بود و مردم  زیادی با حضور در محل کشف اجساد با روشن کردن شمع به ابراز احساسات برای قربانیان حادثه می پرداختند. هر بار که خانواده ها به پلیس مراجعه کردند آنها پاسخ دادند که کودکانشان احتمالا از خانه فرار کرده اند و به زودی بازمی گردند.

منبع: سایت همشهری آنلاین 

نویسنده : مهرداد بنی سعید ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٩
comment نظرات () لینک


+ بمب گذار دیوانه نیویورک

ترسیم چهره جنایتکاران

امیر بروجردی

۱۵ سال بود که در نیویورک بمب ها، یکی پس از دیگری، منفجر می شد. بیش از ۳۰ انفجار، مکان های مهم از ایستگاه مرکزی «گوند» گرفته تا سرسرای موسیقی رادیو را به لرزه درآورده بود.

    پلیس نا امیدانه، دست به هر کاری می زد و یک روان پزشک را به کمک گرفت. دکتر جیمزای. براسل با بررسی صحنه های جنایت و نامه های طعنه آمیزی که بمب گذار به روزنامه ها می فرستاد، یک متهم را شناسایی کرد. دکتر «براسل» به پلیس گفت: به دنبال یک کارمند پیشین شرکت برق باشند که ناراضی است. مردی میانسال و خارجی تبار که احتمالاً با اقوامش زندگی می کند. همچنین دکتر به پلیس گفت: بعید نیست بمب گذار یک لباس سه تکه به تن داشته باشد. پس از تحقیق جامع تر، پلیس به نام جرج متسکی رسید و برای بازجویی از او به آپارتمانش رفت. جرج درست با نشانی هایی که دکتر براسل ارائه داد مطابقت داشت. وقتی پلیس گفت که او بازداشت است و باید لباس هایش را بپوشد «متسکی» با یک لباس سه تکه، از اتاق خود بیرون آمد. تشخیص هویت یک جانی از سوی براسل در سال ۱۹۷۵ در دنیای مجریان قانون، نظر بسیاری را به خود جلب کرد. در حالی که هیچ وقت، کار یک پلیس این نبود که به چرایی ارتکاب جرم بپردازد. پرونده بمب گذار دیوانه (bomber mad) اما نشان داد که پی بردن به آنچه کسی را وادار به جنایت می کند می تواند، هویت او را تعیین کند.
    یکی دیگر از پرونده های تشخیص هویت براساس روانشناسی جرم مربوط به unbomber است. در سال ۱۹۸۰ داگلاس، مسئول یافتن هویت روانشناسی پرونده unbomber شد که به درستی نزدیک به واقعیت بود. پس از چهارمین بمب گذاری unbomber داگلاس شخص مظنون را این گونه تعیین کرد: مردی سفید پوست، حدوداً ۳۰ ساله، گوشه گیر، وسواسی، محتاط، دارای هوش بالاتر از متوسط با پیشرفت صنعت، دشمن و دارای مدرکی در رشته سخت افزار. او به احتمال زیاد ساکن شیکاگو است. در آن زمان به کالبد شکافی روانشناسی داگلاس هیچ توجهی نشد. ۱۶ سال بعد اما تشخیص هویت روانی رفتاری داگلاس، توصیفی بسیار دقیق از تئودور گازینسکی مجرم پرونده unbomber ارائه داد. پلیس علمی، با استفاده از شیوه های تشخیص هویت که مأموران ویژه طراحی کرده اند به تحقیق پرداخت. نخستین کار، شامل تعیین نوع جنایتی است که تحت بررسی قرار دادند و دوم، سنجش کاملی از محل جنایت. قربانی شناسی، یکی دیگر از مرحله های مهم است. هر یک از قربانیان، اگر با مجرم ارتباط داشته اند، راجع به او چه چیزی خواهند گفت؟ آیا تشابهی بین قربانیان وجود داشته است؟ آیا مجرم به سمت قربانی خاصی تمایل دارد؟ کسانی که تشخیص هویت می کنند درصورت کشته شدن قربانی، گزارش های پلیس و کالبد شکافی را بررسی می کنند. هویت مظنون، از تمامی این منابع کم کم مشخص می شود و تشخیص دهندگان هویت، ویژگی های اصلی و بارز مجرم را مشخص می کنند.دست آخر تشخیص دهندگان هویت، شیوه هایی از تحقیق را ارائه می دهند که پیش بینی کننده حرکت بعدی مظنون است. در یک تحقیق خوب، وجود یک تشخیص دهنده خوب، بسیار حیاتی است. اگر در جریان تشخیص هویت، احتیاج به بررسی ژن باشد، این کار را خود پلیس انجام نمی دهد بلکه به مرکز آزمایشگاهی فرستاده می شود. برای تشخیص هویت روانی نیز همین کار باید انجام شود.
    مأموران تشخیص هویت شیوه های متفاوتی را برای دسته بندی خاطیان در نظر می گیرند، شیوه هایی که بیش تر از همه کار برد دارد و از سوی کارشناسان طراحی شده است، مجرمان را به دو گونه تقسیم می کند: مجرمان با برنامه و دقیق و مجرمان بی برنامه و احساساتی. نخستین فکر و تئوری برای دسته بندی مجرمان بر این اساس در دهه ۷۰ پدید آمد. ابتدایی ترین برنامه های تحقیق تشخیص هویت روانی، برنامه های مربوط به رسلر است. او و همکارانش در واحد علوم رفتاری تشخیص هویت می خواستند شیوه های ساده تری برای نشان دادن یک مجرم جنسی روانی و آدمکش- با برنامه- و یک قاتل جنسی روان پریش- بی برنامه و احساساتی- داشته باشند. رسلر می گوید: ما اصطلاحاتمان را خودمان درست کردیم، که شیوه ای آسان شده بود. احتمالاً یکی از مشهورترین آدمکش های با برنامه را می توان «تک باندی» دانست.
    مردی خوش پوش، خوش قیافه و آرام که قربانی هایش را وادار به اطاعت از خود می کرد. او، هم روش داشت و هم با برنامه پیش می رفت. حتی ابزار و وسایل را همراه خود به این طرف و آن طرف می برد و هیچ اثری به جای نمی گذاشت. تنها پس از سالیان دراز با تجسس مجریان قانون بود که دستگیر شد. باندی در سال ۱۹۸۹ اعدام شد. هیچ کس مطمئن نیست که باندی چند نفر را کشت چون تخمین ها بین ۳۰ تا صد ها زن است. بیش تر قربانیان او زنان ، باتحصیلات دانشگاهی بودند که موهایی تیره و از فرق بازشده داشتند.
    سال ۱۹۷۸ وقتی تشخیص هویت حرفه ای در مرحله های ابتدایی بود، رسلر روی پرونده ای در شهر ساکرامنتوی کالیفرنیا کار می کرد که آدمکش آن بی برنامه بود. جنازه تری ویلیام ۲۲ ساله قطعه قطعه شده بود. قاتل، مدفوع در دهان آن دختر فرو کرده و حتی، شاید خون او را خورده بود. برپایه جزئیات این جنایت هولناک، رسلر مطمئن شد که مجرم، جنایتکاری بی برنامه و بی سازمان است که بیماری روانی شدیدی دارد. رسلر، نتیجه گیری کرد: این که آدم آن قدر دیوانه شود که بدنی را قطعه قطعه کند در یک شب طراحی نشده است. او در تشخیص هویت روان رفتاری؛ مجرم را مردی سفید پوست، ۲۵ تا ۲۷ ساله با بدنی ترکه ای و لاغر معرفی کرد. محل زندگی او باید بسیار کثیف و شلوغ باشد به طوری که نشانه های ارتکاب جرم در آن به چشم بخورد. از بیماری روانی رنج می برد و از مواد مخدر استفاده می کند؛ او باید شخص تنها و گوشه گیری باشد. قاتل دست به جنایت دیگری می زند. سه روز بعد، سه نفر در نزدیکی خانه قربانی پرونده به طور وحشیانه ای کشته شدند که یک مرد، یک زن و یک دختر شش ساله بودند. آنها با شلیک گلوله کشته شده بودند و اعضای قطعه قطعه شده جنازه ها در وان حمام قرار داده شده بود. قاتل، خودروی زن را دزدیده بود که کمی دور تر از صحنه جنایت پیدا شد. رسلر از تجسس های بعدی نتیجه گیری کرده که آدمکش چنان بی برنامه و بی نظم است که احتمال دارد با پای پیاده به قربانگاه آمده. او همچنین پی برد قاتل حتی سعی ندارد نشانه های جنایت را بپوشاند و یا خود را پنهان سازد. با دامنه دار تر شدن این مسأله پلیس از مردم کمک خواست و حتی گفته شد به دنبال مرد جوانی باشند که لکه های خون روی پیراهنش است تا با شخصیت تعیین شده رسلر جور دربیاید. یک زن در تماس تلفنی به پلیس گفت چنین شخصی را دیده که ظاهرش او را به وحشت انداخته، چون روی پیراهنش لکه های خون دیده شده است. آن مرد چند روز بعد وقتی در حال ترک آپارتمان خود بود دستگیر شد. او یک اسلحه ۲۲ میلیمتری زیر بغل خود و کیف پول یکی از قربانیان را همراه داشت. مشخصات بیان شده از طرف رسلر آثار جنایت در آپارتمان شلوغ او پیدا شد. کارآگاهان بعدها فهمیدند آدمکش فکر می کرده که خونش در حال تبدیل شدن به پودر است و برای بقای خویش به خون انسان و اندامش احتیاج دارد. او به جنایت های یاد شده و دو فقره آدم کشی دیگر اعتراف کرد و در صف اعدامیان قرار گرفت. تشخیص هویت روان رفتاری رسلر در این پرونده، برپایه جزئیات صحنه جنایت بود. او معتقد است این شیوه اصلی بدون تغییر در هر پرونده تشخیص هویت خواهد بود. رسلر می گوید: تشخیص هویت روان رفتاری، براساس تجزیه و تحلیل صحنه جنایت است که باید صحنه مفیدی برای ما باشد تا اطلاعاتی به دست آید. او تأکید می کند: تشخیص هویت، زیر مجموعه و قسمت کوچک از شیوه های تحقیقات پلیس است اما این پاسخ به همه سؤال ها نخواهد بود. متأسفانه مردم فکر می کنند این شیوه خود موجب حل مسأله می شود اما این طور نیست. این شیوه کمک می کند تا کنار دیگر عوامل راه حلی پیدا شود. کسی که در تشخیص هویت ماهر است می داند که شرایط استفاده از آن بسیار محدود است. مک کویری- دیگر محقق پلیس علمی- می گوید: نمی توان شانس را در این مورد ها بی تأثیر دانست. باقدری شانس و شیوه های تجسمی مناسب، تشخیص هویت، کار ساز خواهد بود.

ترسیم نیمرخ جنایی
    رابرت کپل که یک متخصص مشهور در این زمینه و باز جوی جنایی است می گوید: هیچ شیوه علمی برای سنجش درستی تشخیص هویت، تازمان دستگیری مجرم وجود ندارد. وی می افزاید: تشخیص هویت برای من، چون حدس قریب به یقین زدن است. هیچ محققی را در این زمینه نمی شناسم که مثل خودمن تا به حال اشتباه نکرده باشد. البته شاید تشخیص هویت ما اشتباه باشد. این محقق پلیس علمی، کتابی در مورد یکی از مشهورترین آدمکشان زمان خود نوشته و با او پیش از حکم اعدامش، برای چندین ساعت متوالی گفت وگو کرده است.
    کپل گفت، علاقه او به تحقیق در تعیین هویت از طریق تجزیه و تحلیل روان رفتاری مجرمان به دهه ۱۹۷۰ و به زمانی بر می گردد که آمار گزارش های پیش از محکومیت مجرمان از سوی یک روانشناس و 
    روان درمان برای ارائه به دادگاه مورد بررسی قرار گرفت. کپل افزود: من در مورد الگوهای رفتاری، با آنان بحث کردم و به آنچه صحنه های جنایت برای ما داشتند، بسیار علاقه مند شدم. آن زمان پرونده های آدمکشان مشهور زندان سیاتل را دوباره بررسی دقیق کردم.
    کپل با آنچه که خود تشخیص هویت کوچک نامیده بود؛ به مطالعه و بررسی مسائل مربوط به آدمکشان پرداخت. او از کارآگاهان پرس و جو می کرد و صحنه های جنایت را مورد بررسی قرار می داد. چه خودرویی داشتند؟ کجا کار می کردند؟ در طول حمله چه چیزهایی می گفتند؟ او حتی دانشجوی نخستین کلاس علوم رفتاری واحدFBI در کوآنتیکوی ویرجینیا بود. کپل اظهار داشت: ابتدا با متخصصان این دانش کار می کردم که هواردتتن - مدرس تشخیص هویت کالج FBI- یکی از آنان بود. دانش تشخیص هویت علوم روان رفتاری امروز مدیون هوارد تتن است.
    کپل تأکید کرد: هرچه شمار پرونده ها و تحقیق های محققان در این زمینه بیشتر باشد، میزان چیزهایی که محقق برای پرونده بعد خواهد داشت، بیشتر خواهد بود. او تجربه ها و علم پلیس خود را در این رابطه، مدیون تحقیق روی پرونده های جنایی می داند. کپل در دست نوشته های خود آورده است: هر وقت، یک دوست به من زنگ می زد و نظر می خواست، همیشه درست جواب می گفتم. بعد، از خودم می پرسیدم، چه طور همه چیزها این طور درست در می آیند؟ تجربه این محقق پلیس علمی، بازتاب تجربه های دیگر تشخیص دهندگان هویت است. دو متخصص این دانش که در همین زمینه خیلی خوب شناخته شده اند، جان داگلاس و رابرت رسلر هستند. آنان دانش خود را پس از بررسی و تأمل بر روی هزاران پرونده جنایی و گفت وگو با بسیاری از جنایتکاران مشهور به دست آوردند. یکی از هزاران پرونده جنایی بررسی شده این بود: وین ویلیامز از خطرناک ترین و پیچیده ترین مجرمانی به شمار می رفت که با کمک داگلاس، کارآگاهان پی جوی پرونده، فکرش را خواندند و او را در محل جرم دستگیر کردند. ویلیامز در سال های زیادی بچه های زیادی را کشت. پس از دستگیری و محکومیت، دادستان او را پای میز محاکمه کشاند. در این نشست ها دادستان فهمید که نظر هیأت منصفه در حال تغییر است و شانس کمی دارد. وکیل مدافع، دادستان را متهم به دستگیری ویلیامز به خاطر رنگ پوستش کرد. به علاوه ویلیامز در محضر دادگاه به قدری آرام، مطمئن و ساکت به نظر می رسید که هیأت منصفه را از قاتل بودن خویش به شک انداخت. سپس دادستان با ناتوانی روبه داگلاس کرد و از او کمک خواست. داگلاس از دادستان خواست ویلیامز را در دادگاه خسته کند، در زمان مناسب او را هل دهد و بپرسد که آیا از کشتن بچه ها به وحشت نیفتاده؟ دادستان پس از چندین ساعت بازجویی به یکباره ویلیامز را هل داد و آن سؤال را پرسید. ویلیامز گفت: نه! و بعد فهمید چه اشتباه بزرگی را مرتکب شده. او به خشم آمد و دادو فریاد کرد. نسبت های بدی به دادستان داد و این همان چیزی بود که هیأت منصفه باید می دید. در ادامه او به دهها فقره جرم کثیف اعتراف کرد و دوباره به زندان ابد محکوم شد. درحالی که در جنایت های چندگانه استفاده از این روش بسیار آشکار است، در نمونه های دیگر این تعیین هویت، زیاد کار برد ندارد. در گروگان گیری، آتش زنی و جرم های زنجیره ای بویژه اگر مجرم نامه هایی نیز نوشته باشد این تشخیص هویت بسیار مؤثر است. بهترین زمینه، استفاده از تشخیص هویت روان رفتاری در پرونده های تجاوز است.

    در تجسسی دیگر از این پلیس علمی آمده است. ابتدای تحقیق فرض کنید که قربانی زنده ای دارید و باید مراحلی را طی کنید. به طور مثال تجاوزگر، قربانی را به گفتن چه چیزهایی وادار کرده؟ چه کار کرده؟ ترتیب انجام کارهایش چه طور بوده؟ و اطلاعات بسیار دیگری که متخصص تشخیص هویت می تواند از آنها با خبر شود. متخصصان این دانش، شیوه های تجاوز گران را در مجموعه منظمی تقسیم بندی کرده اند. در شیوه نخست ممکن است حقه بزنند. این تجاوزگر سعی می کند، خودش را به زنان نزدیک، نظر آنان را جلب کرده و سپس حمله کند. این افراد در مرحله نخست ممکن است خیلی خوب و نجیب به نظر برسند. این گونه افراد خیلی خوب با زنان تعامل می کنند. در شیوه دوم، مجرمان بدون ترس به هدف هجوم می برند. این دسته هیچ پنهان کاری از آنچه که خیال آن را در ذهن می پرورانند، ندارند و بی مقدمه به قربانیانشان حمله می کنند تا او را به اطاعت وادارند. در شیوه سوم، تجاوز گر منتظر شخص آسیب پذیر می ماند. در صندلی عقب خودرو تا وقتی زنان به خواب رفته اند، منتظر می ماند. مجموعه تحقیق و مستند های حاضر از مجله onpatrol و police Review است و به صورت چکیده و خلاصه به شرح زیر نتیجه گیری می گردد: 
    ۱- تشخیص هویت بر پایه علوم روان رفتاری، برای پی بردن به هویت مجرمان از دهه ۱۹۷۰ میلادی به صورت علمی مطرح شده است.
    ۲- علوم روان رفتاری برای پی جویی جرایم زنجیره ای، گروگان گیری و آتش سوزی، کار برد نزدیک به قطع دارد.
    ۳- در تشخیص هویت بر پایه علوم روان رفتاری، می توان از طریق سؤالات زیر به پاسخ های کاربردی دسترسی پیدا کرد.
    الف- قربانی به گفتن چه چیزهایی وادار شده است؟
    ب- مجرم چه افعالی در صحنه جنایت انجام داده است؟
    ج- ترتیب انجام جرم چگونه بوده است؟
    د- نتیجه های دیگر تشخیص هویت- پلیس علمی- با این سؤال ها چه ارتباطی دارد؟
    ۴- برپایه تجربه های به دست آمده از شیوه رفتاری مجرمان می توان آنان را به ۳ دسته تقسیم کرد:
    الف- مجرمان برای دستیابی به هدف خود از حیله و تزویر استفاده می کنند.
    ب- مجرمان برای دستیابی به هدف خود منتظر زمان و مکان خاص می گردند.
    ج- مجرمان برای دستیابی به هدف خود به دور از هرگونه ترس و رعب به هدف هجوم می برند. 

نویسنده : مهرداد بنی سعید ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٦
comment نظرات () لینک


+ 20 سال پی جویی برای دستگیری جنایتکار سریالی رودخانه سبز

گری ریجوی در دادگاه

سی بی اس- ترجمه از روزنامه همشهری

گری ریجوی، باهوش ترین فردی نیست که تاکنون دیده اید، او آدمی با تحصیلاتی پایین است، اما در قتل استعداد ویژه ای دارد. او در هیچ کار دیگری توانایی خاصی ندارد، تنها می تواند خوب آدم بکشد

او از کارهای خودش پشیمان نیست، چون به راحتی می گوید، من دوست داشتم و می خواستم آنها را بکشم 
۲۰ سال بود که قاتل، «رودخانه سبز» ناشناس مانده بود. این قاتل بی   رحم و قسی القلب تا اواخر سال ۲۰۰۱ هنوز دستگیر نشده بود و به جنایات کثیف خودش ادامه می  داد.
اما در اواخر سال 2003 وی به جرم قتل ۴۸ زن گناهکار شناخته شد. این حکم، نتیجه یک معامله متقابل بود؛ زندگی قاتل در ازای گفتن واقعیت. اما برای یافتن واقعیت، کارآگاهان مجبور شدند به سفری بسیار تاریک بروند؛ سفری در ذهن این قاتل زنجیره ای. آنان حدود ۶ ماه را در کنار «ریجوی» گذراندند و همه مکالماتشان با او را ضبط کردند.
پس از تحقیقات بسیار در فوریه گذشته، صدها ساعت اعترافات این قاتل بر روی نوار منتشر شد. این نوارها، نیمه پنهان ریجوی را نشان می دادند؛ نیمه ای که تاکنون تنها قربانیان وی، آن را دیده بودند. 

ریجوی در نوار می گوید:"من پس از شیفت کاری دوم خودم در راه منزل با چند خانم رابطه برقرار می   کردم و صبح ها نیز فرصت هایی داشتم تا آنان را ببرم و دفن کنم." ریجوی ۳۰ سال به عنوان نقاش کامیون ها مشغول به کار بود. او قربانیان خود را در شیفت کاری اش به خاطر می آورد. او مردی است که به قتل های خود به عنوان شاهکار نگاه می کند. 

جسدی که از آب گرفته شده بدست کارآگاه حمل می شود
یک گروه از کارآگاهان زبده به مدت ۶ ماه، مشغول بررسی جزئیات گفته های وی بودند و برای بسیاری از آنان مساله آشنا به نظر می آمد.
در سال ۱۹۸۲، هنگامی که جسد سه زن در نزدیکی منطقه رودخانه سبز واشنگتن پیدا شد، مساله به دیوریچرت، کارآگاه ویژه خودکشی گزارش داده شد. او که کلانتر ایالتی است، می گوید: "من می دانستم که باید با یک شیطان ناب سروکار داشته باشم؛ یک قاتل شگفت انگیز، اما کار من چیز دیگری بود و هر کارآگاهی که وارد اتاق می شد، احتمالا قصد داشت تا او را خفه کند. اما همه ما به دنبال یک هدف بودیم و آن را انجام دادیم."
در سال ۱۹۸۴ کارآگاه تام جنسن به گروه ویژه دستگیری قاتل رودخانه سبز پیوست و از آن موقع، مشغول فعالیت در این پرونده است. وی می گوید: "گری ریجوی، باهوش ترین فردی نیست که تاکنون دیده اید، او آدمی با تحصیلاتی پایین است، اما در قتل استعداد ویژه ای دارد. او در هیچ کار دیگری توانایی خاصی ندارد، تنها می تواند خوب آدم بکشد".
ریجوی، شخصیتی بود که مشکل ترین پرونده قتل های زنجیره ای را پدید آورده بود. نزدیک به ۲۰ سال پیش در سیاتل و حومه آن، جسد چندین زن که اکثرا روسپی بودند، در پارکینگ ها و زمین های ورزشی و... پیدا شد. در آن زمان، نزدیک به ۵۰ نفر از کارآگاهان برای حل معمای این جنایات، مشغول فعالیت بودند. برای بسیاری از آنان، دستگیری قاتل بسیار مهم تر از خود پرونده بود.
ریچرت می گوید: "به هر صحنه جنایتی که می روید، حس می کنید که در جای پاهای وی در حال حرکت هستید. او چه کار کرده؟ او کجا راه رفته؟ او به چه فکر می  کرده؟ همه این افکار در حالی که در صحنه جنایت به دنبال یافتن سرنخ هایی هستید، به ذهن شما می آید."
در اواخر دهه ۸۰ ظاهرا این قتل ها متوقف شده بود. افکار عمومی نیز کم کم ساکت و بودجه تحقیقات نیز قطع و تمامی مدارک رودخانه سبز هم، جمع آوری و بایگانی شد. تنها یک نفر یعنی دکتر جنسن، کار بر روی پرونده را ادامه داد. او به تنهایی ۹ سال بر روی پرونده کار کرد و مسوولیت حل معمای نزدیک به ۵۰ قتل را بر عهده گرفت. این پرونده هنوز هم برای وی عذاب آور است.

 

 

اما جنسن با صبر بسیار، منتظر پیشرفت آزمایش های DNA برای یافتن حقایقی در مورد قربانیان پرونده رودخانه سبز بود. او می خواست که این DNA را با نمونه DNA به دست  آمده از مظنونان اصلی این قتل ها مقایسه کند. 
مظنون، ریجوی بود؛ یک بومی ایالت سیاتل بدون هیچ گونه پرونده مجرمیت در دادگاه اطفال. او ۳ بار ازدواج کرده و دارای یک پسر بود. وی هنگامی توجه پلیس را به خود جلب کرد که قصد تجاوز به یک روسپی را داشت. او تحت آزمایش های گوناگونی قرار گرفت و خانه وی نیز مورد بازجویی قرار گرفت اما چیزی پیدا نشد. این پرسش مطرح می شود که چرا وی پس از این ماجرا، شهر را ترک نکرد؟ جنسن می گوید: "او فکر می کرده که کم کم، توجهات از وی برداشته می شود و من فکر می کنم که خیال او داشت کم کم راحت می شد." 

ریجوی در اتاق بازجویی
در سال ۲۰۰۱، ۱۴ سال پس از آنکه تست DNA نخستین مظنون پلیس، یعنی ریجوی به خوبی انجام شد، رقابت سختی به وجود آمد. 
ریچرت می گوید: "من گفتم، تام! تو می خواهی چه چیزی را به من بگویی؟ که ما یک مظنون داریم؟" او لبخندی زد و گفت:"بله کلانتر". بعد دست در جیب کت خود کرده، پاکتی را بیرون آورد و گفت: "من دقیقا او را همه جا با خودم دارم."
جنسن می گوید: "او حتی پاکت را باز نکرد بلکه سریعا پاکت را بلند کرد و گفت، خود گری ریجوی است، نه؟" 
پلیس موفق شد که ارتباط مستقیم وی با ۷ مورد از قتل ها را بیابد. اگر قاتل واقعیت را در مورد بقیه قتل ها می  گفت، از مجازات مرگ رهایی می یافت.
ریچرت می گوید: " از همان آغاز، وی فقط می گفت، من تنها می خواهم جان خود را نجات دهم و هر چیزی را بخواهید، به شما خواهم گفت که ما نیز از او اطلاعاتی در مورد حدود ۶۰ جسد خواستیم."
هنگامی که قرارداد امضا شد، کارآگاهان به سرعت شروع به پرسش هایی کردند که ۲۰ سال به دنبال آن بودند. در میان آنان، کارآگاه مولیناکس نیز-که از ابتدای پرونده بر روی آن کار کرده بود-حضور داشت.
وی چیزی از قربانیان خود به خاطر نداشت، به همین دلیل به هنگام مصاحبه، ما عکس همه مقتولان را همراه خود داشتیم. ما بعد از چند ساعت متوجه شدیم که او صورت مقتولان را به خاطر نمی  آورد. صورت این دختران کوچک و زنان هیچ چیزی را به خاطرش نمی آورد. 


ریجوی در نوار می گوید:"برای من، زن ها تنها وسیله ای برای کشتن هستند، سپس باید آنها را بکشم و پول خود را پس بگیرم." در مقابل قاتلی که صورت مقتولان خود را به یاد نمی آورد، کارآگاهان تصمیم گرفتند تا برای کشف واقعیت، روش تازه ای در پیش گیرند. آنها به طور محرمانه ریجوی را از زندان به اداره مرکزی انتقال دادند. در آنجا وی در دفتری کوچک در مرکز یک اتاق، نزدیک به ۶ ماه نگهداری شد. او هر روزه تحت محافظت سخت و سنگین نگهبانانی قرار داشت که سال ها به دنبال وی بودند.
مولیناکس می گوید: "این عجیب ترین تجربه ۲۵ سال گذشته در اجرای قانون بود. اینکه ۶ ماه وی به شما صبح بخیر و شب بخیر بگوید، بسیار عجیب است. این برای همه ما عجیب بود." ریجوی هر روز روبه روی دوربین می نشست و شروع به پاسخ دادن به سوالات می کرد. پشت سر وی به ترتیب، وکلای او نیز نشسته بودند. بعضی اوقات، حقیقت باید بیرون کشیده می شد. اما سرانجام ریجوی، اعتراف کرد که پسر نوجوانی را مورد حمله با چاقو قرار داده و اقرار کرد که با زنان مشکل دارد و نخستین مشکل وی نیز با مادرش بوده است. او در نوار می گوید: «من از زنان متنفرم».
در طول ۶ ماه، پلیس زمان زیادی را صرف گرفتن اعتراف از این قاتل زنجیره ای کرده بود؛ بیش از هر پرونده دیگری که در کشور وجود داشت.
ریچرت می گوید:"او دختران جوانی را که در خیابان ها راه می رفتند را با ماشین می برد و بعد آنها ناپدید می شدند. هیچ بحثی در این مورد نیست. آنها با ماشین به دل شب می رفتند و دیگر برنمی گشتند."

کسانی که قاتل رودخانه سبز آنها را کشت
کارآگاهان، برای بازسازی صحنه جنایت ریجوی را به صحنه قتل ها بردند. تقریبا صحنه ها شبیه یک شکار دسته جمعی بود. ریجوی کارآگاهان را به محل ۴ جسد دیگر راهنمایی کرد، حتی در بعضی اوقات در ساعت ۳۰:۳ یا ۴ بعد از نیمه شب. 
با ادامه تحقیقات تقریبا ریجوی همه چیز را گفته بود. اما مهمترین سوال کماکان باقی بود؛ "چرا؟" 
ریچرت می  گوید:"این سوال چند میلیون دلاری است که بیشتر مردم دنبال پاسخ آن هستند. "ریجوی در نوار می  گوید:"چون از آنها بدم میآمد، آنها را کشتم. چون می  خواستم آنها را بکشم."
ریچرت اضافه می کند: "نزدیک به پنج ماه و نیم طول کشید تا ما حقیقت را از لابه لای هزاران دروغ بیرون بکشیم. او یک انسان است که به نظر من از کارهای خودش پشیمان نیست، چون هنگامی که در چشمان من و دیگر کارآگاهان نگاه می کرد، به راحتی می گفت، من دوست داشتم و می خواستم آنها را بکشم و این حالات وی، حقیقت را برای ما آشکار کرد." 

برای اطلاعات بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید

en.wikipedia.org/wiki/Gary_Ridgway


نویسنده : مهرداد بنی سعید ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٢٠
comment نظرات () لینک


+ بزرگترین قاتل سریالی روسیه

 مهرداد بنی سعید

جسدی که پلیس را به شناسایی این قاتل سریالی هدایت کرد متعلق به دختری بود که در مغازه او کار می کرد. جسد مارینا موسکالوا در 14 ژوئن گذشته پیدا شد و ماموران با پیگیری سرنخ های موجود توانستند الکساندر را شناسایی کنند.
او از همان ابتدای دستگیری به 63 قتل اعتراف کرد، او در بین سال‌های 2001 تا 2006 در منطقه جنگلی بیتسا پارک مسکو  قتل هایش را انجام می داد. الکساندر پیچوشکین 32 داشت و صاحب یک خواربارفروشی کوچک در جنوب مسکو بود.

البته 11 قتل او ثابت نشده بود که الکساندر درباه آن ها می گفت:" انصاف نیست که 11 تن دیگری را هم که من به قتل رسانده‌ام فراموش کنید."
او مقتولان خود را که اغلب پسرهای جوان بودند به بهانه نوشیدن مشروب به منطقه خلوتی در پارک می کشاند و از پشت و در حالی که در پارک پشت میز شطرنج نشسته بودند مورد حمله قرار می داد و با ضربه محکم به سرشان آنها را می کشت.
جسد بیشتر قربانیان این مرد ازجمله مارینا در پارک پتسفسکی و پارک های دیگر پیدا شده اما او روش های دیگری نیز برای قتل های خود داشته است.
با ارتکاب 62 مورد قتل از سوی الکساندر او بزرگ ترین قاتل سریالی تاریخ روسیه لقب گرفت چرا که این رکورد پیش از این در دست آندره چیکاتیلو بوده. چیکاتیلو  قاتل  دهه هشتاد بین سال های 1978 تا 1990 مرتکب 53 قتل شد که بیشتر قربانیانش را از میان زنان و پسران جوان انتخاب می کرد. چیکاتیلو بدن قربانیان را می درید و روده آنها را بیرون می کشید و گاهی قلب آنها را در     می آورد و می خورد.
زمانی که چیکاتیلو در سال 94 به دام افتاد به جرم جنایاتی که مرتکب شده بود به اعدام محکوم شد اما از آنجا که از سال 96 مجازات اعدام از قوانین روسیه حذف شده است پیچوشکین به حبس ابدمحکوم شد.

اظهارات پیچوشکین در دادگاه واقعا شنیدنی است :

به همکلاسی‌ام پیشنهاد کردم که با هم یک نفررا بکشیم، اما او نپذیرفت، برای همین من خودم او را کشتم و کمک کردم تا به دنیای بهتری برود.


اولین قتل مثل اولین عشق است که هرگز آن را فراموش نمی‌کنی. قتل مثل عشق است، وقتی کسی را می‌کشید عاشقش می‌شوید.

من هر بار تصمیم گرفتم تا کسی زنده نماند همان‌طور می‌شد، من تصمیم گرفتم 63 انسان بمیرند و آنها مردند، در آنجا فقط من تصمیم می‌گرفتم و همان لحظه اجرا می‌شد، پس زندگی و مرگ همه در دست من بود.

درمدتی که بازداشت شده‌ام، گروه عظیمی از مردم، حقوقدانان، کارآگاهان جنایی، قضات، وکلا، روزنامه نگاران و... درباره اینکه من باید زنده بمانم یا نمانم تصمیم گرفته‌اند والبته همه‌‌شان‌ خواهان مرگ من هستند اما من زنده مانده‌ام.

هیچ‌کس در آنجا نبود و هیچ‌کس جز من نمی‌داند که چه اتفاقی می‌افتاد، من و تنها من انتخاب می‌کردم که چه کسی باید امروز بمیرد و هیچ‌کس هم نتوانست جلویم را بگیرد.

با قتل به آدم‌ها کمک می‌کنی به دنیای بهتری بروند، بنابراین هر چه فردی به تو نزدیکتر باشد و بهتر او را بشناسی، کشتنش برایت لذت‌بخش‌تر می‌شود.

من آنها را با بی‌رحمی نکشتم، نگذاشتم درد بکشند من تنها روی اجساد آنها امضایم را انداختم ( منظور او امضایی بود که روی اجساد بعد از آ‌نکه آنها را با ضربات چکش به قتل می‌رساند می‌انداخت)من آنها را از درد و رنج این دنیا نجات دادم، بنابراین من یک جنایتکار نیستم.

من حتی یک کلمه هم دروغ نگفته‌ام، من هیچگاه دست به سرقت از قربانیانم نزده ام، من به آت و آشغال‌های آنها اصلا نیاز نداشتم و تنها به گرفتن زندگی آنها علاقه‌مند بودم، این باارزش ‌ترین چیزی است که می‌شود از یک انسان دزدید.

در تمام مواردی که مرتکب قتل شدم فقط به یک دلیل، مرتکب قتل شدم که زنده بمانم؛ چون وقتی کسی را می‌کشی، دوست داری که زنده بمانی.


اگر پلیس، مرا دستگیر نکرده بود، هرگز دست از کارم نمی کشیدم. آنها با دستگیری من، عده زیادی را از مرگ نجات دادند.



منابع:
روزنامه ایران
روزنامه اعتماد
همشهری آنلاین

نویسنده : مهرداد بنی سعید ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٥
comment نظرات () لینک


+ مادری که بعد از 2ساعت شکنجه وحشتناک بچه اش را زنده زنده آتش زد

 

مهرداد بنی سعید

همسایه‌های خانه‌ای در شهر تنکابن با شنیدن صدای جیغ و داد از داخل یک منزل با صاحبخانه که حسین، مردی 55 ساله بود تماس گرفتند. دقایقی بعد با سر رسیدن این مرد و باز شدن در خانه توسط وی، همسایه‌ها شاهد صحنه‌ای فجیع بودند.(این جنایت درمرداد ماه 1389 رخ داده است)


کودک هفت ساله این خانواده به نام هستی با بدنی سوخته و پر از جراحت در گوشه حیاط افتاده و از شدت سوختگی به سختی قابل تشخیص بود. لیلا مادر 33ساله این دختر و همسر مرد صاحبخانه درگوشه‌ای نشسته و به جنازه خیره شده بود و رضای چهار ساله دیگر این خانواده در گوشه دیگری بهت زده در آغوش پدر بود. لیلا چند دقیقه بعد به قتل فرزندش اعتراف کرد و به پلیس آگاهی منتقل شد. جسد هم در پزشکی قانونی مورد معاینه قرار گرفت و پزشکان این مرکز در گزارش خود نوشتند که مقتول خردسال قبل از مرگ به شدت شکنجه شده است و آثار اسید پاشی، شکستگی و کبودی روی بدن وی به خوبی مشهود است.

اما آنچه در این پرونده بیش از همه تکان دهنده بود علاوه بر قتل فرزند توسط مادر نحوه کشته شدن هستی هفت ساله بود. لیلا در اعترافات خود که شاید آن را بتوان تکان دهنده ترین قتل سال‌های اخیر دانست در مقابل بازجویان و پلیس اینطور گفت ازدواج با‌ حسین، ازدواج دومم بود. قبل از آن با مرد دیگری ازدواج کرده بودم اما چون بچه دار نشدیم از او طلاق گرفتم.
 
بعد از مدتی هم حسین به خواستگاری ام آمد و بعد از عقد، زندگی مشترک‌مان آغاز شد. حسین 20 سال از من بزرگ‌تر بود ولی زندگی ما به خوبی پیش می‌رفت تا اینکه هستی پا به دنیا گذاشت. با تولد هستی شوهرم مدت بیشتری را در خارج خانه صرف می‌کرد و وقت کمتری برای من می‌گذاشت. شب‌ها هم که به خانه بر می‌گشت رفتارش دیگر با من خوب نبود. بعد از مدتی هم به من تهمت زد که با کس دیگری رابطه نامشروع دارم.
 
زندگی دیگر به کام من نبود و وضع روحی‌ام روز به روز بدتر و بدتر می‌شد. روزها که او سر کار می‌رفت من گوشه‌ای رفته و سیگار و شیشه می‌کشیدم اما آنچه برای من خیلی عجیب بود این بود که حسین از هرکاری که در خلوت می‌کردم خبردار می‌شد و شب‌ها آن را به رخم می‌کشید. 

بعد از مدتی فهمیدم هستی گزارش کارهای مرا به او می‌دهد. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که شیطان در وجود هستی حلول کرده است. آخر در زندگی قبلی من در وجود شوهرم رخنه کرده و او را به تسلط خود درآورده و باعث جدایی ما شده بود. فهمیدم که شیطان روزها در وجود هستی حلول می‌کند و شب‌ها هم به جسم حسین وارد می‌شود و باعث بدرفتاری او با من می‌شود. به همین خاطر تصمیم به نابودی شیطان گرفتم. روز حادثه با هستی خوش اخلاقی کردم تا شیطان پی به نقشه ام نبرد. 

وقتی شوهرم از خانه خارج شد یک مرغ بزرگ را از یخچال درآورده و آن را پختم. مقدار زیادی مرگ موش داخل آن ریختم و از هستی خواستم آن را بخورد. هستی هم با اشتها شروع به خوردن آن کرد. ساعتی طول کشید اما هرچه منتظر ماندم این سم به هستی اثر کند فایده‌ای نداشت. به سمت یخچال رفتم سیم آن را کندم و به سمت او آمدم؛ سیم را دور گردنش پیچیدم و فشار دادم ولی باز هم فایده نداشت و او نمرد. لیوانی دم دستم بود آن را شکستم و خرده شیشه‌های آن را در چشم او کردم.

 
چند تکه دیگرش را هم در نقاط مختلف بدنش فرو کردم ولی باز هم هستی نمرد و زنده بود و با چشم‌های شیطانی‌اش به من زل زده بود. این بار دست‌هایم را دور گردن او انداختم و محکم فشار دادم اما هرچه زور زدم تاثیری نداشت. این بار به رضا گفتم برو چاقو را بیاور اما او این کار را نکرد؛ خودم رفتم چاقوی آشپزخانه را آوردم و دو ضربه محکم به پهلوی او زدم اما او فقط به من می‌گفت هرکاری بخواهی انجام می‌دهم، در کارهای خانه کمکت می‌کنم ولی مرا نکش. 

به داخل اتاق رفتم، یک شمشیر داشتیم، آن را برداشته و به سمت هستی آمدم. شمشیر را محکم در پهلوی او فرو کردم و شمشیر را از این پهلوی او داخل و از آن یکی خارج کردم. ولی باز زنده بود. آخر شیطان در وجوش حلول کرده بود. می‌خواستم هرجورشده از شر او راحت شوم.این دفعه قوطی وایتکس را داشته و تمام آن را روی بدن او ریختم ولی او باز هم زنده بود. این بار انبر زغالی گداخته را برداشتم و روی نقاط مختلف بدن او گذاشتم و زغالی را هم در گلوی او فرو کردم ولی باز هم اثری نکرد. داخل آشپزخانه چند ظرف تینر داشتیم؛ او را به آشپزخانه برده و موهایش را تراشیدم. بعد به حیاط آوردمش و زیر او تینر ریختم. بعد چند گونی هم رویش گذاشتم و آنها را با تینر آغشته کردم و کبریت را زدم. شعله آتش او را دربرگرفت و شروع به سوختن کرد. همین لحظات بود که دیدم شوهرم وارد خانه شده است. لیلا پس از این اعترافات راهی زندان شد.


قاتل در حال بازسازی صحنه قتل بچه اش

در ادامه مصاحبه نشریه سرنخ را با قاتل برای شما آورده ام این مصاحبه در اداره آگاهی انجام شده است.

چرا دخترت را به قتل رساندی؟
اول یک چیزی به من بدهید تا بخورم. دو روز است که لب به هیچی نزده‌ام. هنوز هم خسته‌ام.


تا برایت کیک و آبمیوه بیاورند، می‌‌توانی ماجرای قتل را تعریف کنی؟
کشتمش چون داشت زندگی‌ام را از هم می‌پاشید. حالا نمی‌فهمید چرا این کار را کردم، بعدا همه چیز مشخص می‌شود. من دو بار ازدواج کرده‌ام، نمی‌خواستم زندگی‌ام از هم بپاشد. شوهر اولم را دوست داشتم اما او به خاطر اینکه بچه‌دار نمی‌شدیم، رفت. خیلی التماسش کردم که بماند اما رفت. بعد هم مجبورم کرد که از هم توافقی طلاق بگیریم. بعد از طلاق از همسر اولم با پدر هستی آشنا شدم. او 20 سال از من بزرگ‌تربود اما دوستش داشتم. حالا هم دوستش دارم اما نمی‌گذاشتند زندگی کنیم. مرا روانی کرده بودند. من که آزارم به هیچ کسی نمی‌رسید.


چه کسی نمی‌گذاشت تو زندگی کنی؟
من عاشق بچه‌ هستم. نیرویی که نمی‌خواست من زندگی کنم، این بار از راه بچه وارد زندگی‌ام شده بود. ببینید، قبلا به من گفته بودند که تو بچه‌دار نمی‌شوی؛ پس چرا بچه‌دار شدم؟ هم هستی را به دنیا آوردم و هم رضا را. هستی را از اول هم دوست نداشتم. یک جوری بود اما رضا، پسر دو ساله‌ام ماه بود.


چرا هستی را دوست نداشتی؟

یادم نیست چطور بزرگ شد. به دنیا آمدنش را هم یادم نمی‌آید. هر روز رشد کردنش را احساس می‌کردم. با من حرف می‌زد. بچه یک وجبی وقتی سیگار می‌کشیدم، مرا دعوا می‌کرد و برایم پشت چشم نازک می‌کرد. اصلا بچگی نمی‌کرد. نمی‌خواستم برایم شاخ و شانه بکشد.

مگر هستی دخترت نبود؟ چطور ممکن است با دخترت این‌طور رفتار کنی؟
نمی‌دانم. من به دنیا آمدنش را یادم نمی‌آید. سزارینی بود. انگار خودش هم نمی‌خواست که به دنیا بیاید. در بیمارستان چشم‌هایم را که باز کردم، یک بچه گذاشتند توی بغلم و گفتند این دخترت است. اصلا شاید توی بیمارستان عوضش کرده‌اند. اما هر طوری بود، به روی خودم نیاوردم. گفتم همه چیز درست می‌شود اما نشد


چه چیزی باید درست می‌شد که نشد؟
من ، بابای هستی را دوست داشتم. با اینکه 20 سال از من بزرگ‌تر است اما قیافه‌اش اصلا نشان نمی‌دهد. بعد، از اینکه با او ازدواج کردم، زندگی خوب و راحتی داشتم تا اینکه یک سال بعد هستی به دنیا آمد. با به دنیا آمدن او باید همه چیز گرم‌تر و صمیمی‌تر از قبل می‌شد اما این اتفاق نیفتاد. بعد از تولدش همه‌اش به دخترش توجه می‌کرد. او صبح با من خوب بود اما ظهر اخلاقش عوض می‌شد و گاهی مرا به قصد کشت می‌زد و می‌گفت که من زن خوبی برایش نیستم. گریه‌های من فایده‌ای نداشت. البته گاهی اوقات همسرم بعد از دعواها خوب می‌شد و حتی برایم در خانه غذا می‌پخت و من هم به او علاقه داشتم. اما همه‌اش زودگذر بود.


بعد چه اتفاقی افتاد؟

زندگی‌ام برایم مهم بود. باید علت بی‌دوام بودن خوش‌اخلاقی همسرم را کشف می‌کردم. با اینکه خانه نبود اما از همه چیز خبر داشت. می‌دانست من کجا هستم، کجا می‌روم و چه کار کرده‌ام. فیلتر‌های سیگار را هفت تا سوراخ گم و گور می‌کردم اما می‌دانست کجاست. خیلی کنجکاو شدم بفهمم چه کسی آمار من را به او می‌دهد. احساس می‌کردم که همه‌اش زیر سر دخترم هستی است. برای همین دیگر نمی‌توانستم او را تحمل کنم.

هستی را کتک هم می‌زدی؟

نه می‌ترسیدم. می‌ترسیدم که اگر به‌اش دست بزنم، به پدرش بگوید و روزگارم سیاه شود.

 

چطوری دلت آمد دخترت را بکشی؟

هستی داشت زندگی‌ام را خراب می‌کرد. من زندگی‌ام را دوست داشتم. نمی‌خواستم از هم پاشیده شود. درست است که خانواده‌ام وضع مالی‌شان خوب است اما از وقتی که طلاق گرفتم دیگر با من رابطه ندارند. من هم جوانم. من هم زندگی می‌خواهم اما شیطان دست از سرم بر نمی‌داشت و نمی‌گذاشت که زندگی کنم. همه‌‌اش یک چیزی به من می‌گفت؛ اینکه هستی نمی‌گذارد من زندگی کنم.

 

چند وقت است که معتادی؟

خیلی وقت است. اوایل هیچ کسی نمی‌دانست. از تنهایی و بیکاری معتاد شدم. شوهر اولم دست و دلباز بود. همین جوری پول توی دست و بالم بود. هر کاری هم دلم می‌خواست انجام می‌دادم. از نوجوانی هر وقت ناراحت می‌شدم سیگار می‌کشیدم اما بعدا شیشه را کشف کردم. طلاق توافقی از همسر اولم خیلی روی روحیه‌ام تاثیر گذاشت. آدم وقتی طلاق می‌گیرد، کلی حرف پشت‌ سرش می‌زنند. شهر هم کوچک بود و همه حرف‌ها به گوشم می‌رسید. نمی‌دانید چقدر عذاب کشیدم. اصلا به خاطر همین معتاد شدم تا اینکه با حسین آشنا شدم و همه چیز تمام شد.

 

از کجا شیشه تهیه می‌کردی؟
من زن بدی نبودم، یک نفر را که از قبل می‌شناختم، برایم شیشه می‌آورد. اما دخترم هستی هر وقت برایم شیشه می‌آوردند، به پدرش خبر می‌داد. آن‌قدر از این حرف‌ها زده بود که حسین دیگر به من خرجی نمی‌داد. هر چیزی که می‌خواستیم خودش می‌خرید. چند بار برای خرید شیشه مجبور شدم طلایم را بفروشم. خب همه اینها را از چشم هستی می‌دیدم.

 

تو که گفتی از خانه بیرون نمی‌رفتی، پس چطور طلا می‌فروختی؟
طلا‌هایم را می‌دادم به همان کسی که برایم شیشه می‌آورد. او هم در عوض گرفتن آنها برایم چند بار شیشه می‌آورد.

 

با آن مرد چطوری آشنا شده بودی؟
من نمی‌شناختمش. من پول می‌دادم او هم برایم شیشه می‌آورد. تلفنی از آن مرد خرید می‌کردم. برای این کار چندتا سیم‌کارت داشتم که اگر یک وقت آن پسر لو رفت، آبروی من نرود.

 

جلوی بچه‌ها شیشه می‌کشیدی؟
نه اما هستی همه جا بود و مثل سایه دنبالم راه می‌افتاد. وقتی شیشه می‌کشیدم احساس می‌کردم که او نمی‌خواهد اجازه دهد نفس بکشم. من بچه‌ها را دوست دارم و در برابرشان عاجز هستم. برای همین اصلا نمی‌توانستم به هستی آسیبی وارد کنم. بعد از اینکه شیشه می‌کشیدم، احساس می‌کردم که شیطان می‌داند من نمی‌توانم به بچه‌ها آسیب برسانم و برای همین از آنها برای عذاب من استفاده می‌کند. احساس می‌کردم که شیطان با نفوذ به بدن هستی وارد زندگی ما شده بود و زندگی را برایم سخت کرده بود.

 

روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟

صبح چهارشنبه وقتی شوهرم آماده رفتن به محل کارش شد، تصمیم گرفتم هر طوری شده از شر مزاحمت‌های دخترم خلاص شوم. وقتی حسین خانه را ترک کرد، دست به کار شدم. همه لوازمی را که قصد داشتم با استفاده از آنها دخترم را شکنجه کنم و بعد به قتل برسانم، از قبل تهیه کرده بودم. آن روز چند دقیقه دخترم را شکنجه کردم و پس از آن جسدش را سوزاندم.

 

بعد چه اتفاقی افتاد؟

خیلی خسته شده بودم، همسایه‌ها به شوهرم زنگ زده بودند و او وقتی وارد خانه شد که کار تمام شده بود. داشتم نفس نفس می‌زدم. وقتی آنها وارد خانه شدند، فرار کردم و اولش بعد ماموران مرا کنار رودخانه دستگیر کردند.

 

از اینکه دخترت را این‌طور شکنجه کردی و بعد به قتل رساندی، پشیمان نیستی؟
می‌ترسم. چشم‌هایم را که می‌بندم هستی هست. چرا دست از سرم بر نمی‌دارد نمی‌دانم. من که زن بدی نبودم، همه بچه‌ها را هم دوست دارم اما او دست از سرم برنمی‌دارد.

 

می‌دانی چه عاقبتی در انتظارت است؟
با من کاری ندارند.شوهرم می‌فهمد که هر کاری که کردم برای زندگی‌مان بوده است. من قول دادم زن خوبی باشم. دیگر هم مواد نمی‌کشم. اگر او رضایت بدهد، مرا اعدام نمی‌کنند. من قول دادم که دیگر اشتباه نکنم.

منابع:

جهان نیوز
هفته نامه سرنخ همشهری
سایت خبری تحلیلی فرارو

نویسنده : مهرداد بنی سعید ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٥
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد